محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1003
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پوست را دباغت دهند و صحيح آنست كه درخت پسته يك سال پسته آورد و يك سال قزغند و آن را بزغند نيز گويند « 1 » و بعضى فزغند گويند - - كه بجاى قاف فا [ 1 ] باشد - - * . مع الراء قياوار - همان فياوار كه گذشت [ 2 ] . قزدار - [ به زاى معجمه و دال مهمله ، به وزن پروار ] نام شهريست در حدود هندوستان [ 3 ] . مثالش مسعود سعد گويد : شعر « 2 » چو بنگريم هميدون پس از قضاى خداى * بلاى ما همه قزدار بود و چالندر قندهار - نام شهريست منسوب به خوبرويان و بعضى گفتهاند از تركستانست و در مسالك ممالك از هند نوشته [ 4 ] . مثالش شاعر گويد : بيت شهر ز ديباى روم نغزتر از بوستان * راه ز خوبان شهر خوبتر از قندهار قار - دو معنى دارد : اول بتركى برف را گويند و نسبت آن بچيزهاى « 3 » سفيد كنند . چنان كه انورى گويد : بيت چشم اين دايم سپيد از اشك حسرت همچو قار * روى آن دايم سياه از خاك محنت همچو قير و به عربى قير را گويند و نسبت آن بچيزهاى سياه دهند چنان كه « 4 » اخسيكتى گويد : بيت چون خرقه گشت بر كتف شب رداى قار * شد غرقه در غلالهء زر فرق كوهسار قرقار - [ به راى مهمله و قاف دوم . به وزن پروار ] در نسخهء ميرزا كبوتر بغدادى باشد . مثالش بسحاق گويد : بيت زاغ پا سرخ و تهو باشد و قمرى « 5 » سپيد * زو بسى « 6 » فاخته و مخلفهاى « 7 » قرقار اما از اين بيت ممنى مطلق كبوتر ظاهر مىشود . قمار - نام شهريست در هند كه آن را قمير گويند و متاع آن عود و طاوس و عنبر باشد . كذا فى العجائب البلدان . خسرو و شيرين :
--> ( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - « س » : بچيزهاى . ( 4 ) - اصل : چنانچه . ( 5 ) - در ديوان اطعمه : دراج . ( 6 ) - در ديوان اطعمه : اردهى . ( 7 ) - « ب » : محفلهاى . ( 1 ) بزغند . ( 2 ) يعنى كار و شغل و عمل و صنعت . ( 3 ) قصدار ، شهرى در حوالى پنجاب . ( 4 ) شهرى است به افغانستان و اين نام به بيابانى كه اين شهر در آن واقعست نيز داده شده است .